تبليغاتX
وسيع باش، تنها سر به زير و سخت
وسيع باش، تنها سر به زير و سخت

 
 
50426


حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی!


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود



آی...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

 

پیوند ها

بی بهانــــــــه

دکتر علــــی شریعتی

قلــــــــــــــب شاد

ورودي مــــــا

تــــار و ســــــــه تــار

جی آر ای و ...

فتوبلاگــــــم

فتـــــــوبلاگمـــــــون

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

هنر تندرست ماندن

تاک

اعتماد...

كاش به تو مي‌گفتم...

ماده‌ي شماره‌‌ي 23

كارورزي و تعطيلي فكر و تحليل!!!

یادم باشد اگر

ترانه ی بارانی

کاری به کار عشق ندارم

 
 

هنر تندرست ماندن

... احساساتتان را بيان کنيد.  

هيجانات و احساساتي که سرکوب يا پنهان شده باشند به بيماري‌هايي نظير ورم معده، زخم معده، کمر درد و درد ستون فقرات منجر مي‌شوند. سرکوبي احساسات به مرور زمان حتي مي‌تواند به سرطان هم بيانجامد. در آن زمان است که ما به سراغ يک محرم مي‌رويم و رازها و خطاهاي خود را با او در ميان مي‌گذاريم!

گفتگو، صحبت کردن، کلمات، ... وسيله درماني قدرتمندي هستند.  

اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...  

اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...  

... تصميم‌گيري کنيد.  

افراد دو دل و مردّد دچار دلهره و اضطراب هستند. دو دلي و بي‌تصميمي باعث مي‌شود که مشکلات و نگراني‌ها روي هم انباشته شوند. تاريخ انسان بر اساس تصميم‌گيري‌ها ساخته شده است. تصميم‌گيري دقيقاً به معني چشم‌پوشي آگاهانه از بعضي مزايا و ارزش‌ها براي به دست آوردن بعضي ديگر است. افراد مردّد در معرض بيماري‌هاي معدي، دردهاي عصبي و مشکلات پوستي قرار دارند.

 اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...  

... به دنبال راه حل‌ها باشيد.  

افراد منفي، مشکلات را بزرگ مي‌کنند و راه حل‌ها را نمي‌يابند. آن‌ها غم و غصه، شايعه و بدبيني را ترجيح مي‌دهند. روشن کردن يک کبريت بهتر از تاسف خوردن از تاريکي است. زنبور، موجود کوچکي است امّا يکي از شيرين‌ترين چيزهاي جهان را توليد مي‌کند. ما هماني هستيم که مي‌انديشيم. افکار منفي باعث توليد انرژي منفي مي‌شوند که آن‌ها نيز به نوبه خود تبديل به بيماري مي‌گردند.

 اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...  

... در زندگي اهل تظاهر نباشيد.  

کسي که واقعيت را پنهان نگاه مي‌دارد، تظاهر مي‌کند و هميشه مي‌خواهد راحت و خوب و کامل به نظر ديگران برسد، در واقع بار سنگيني را بر دوش خود قرار مي‌دهد. مثل يک مجسمه برنزي با پايه‌هاي گِلي. هيچ چيز براي سلامتي بدتر از نقاب به چهره داشتن و زندگي کردن با تظاهر نيست. اين گونه افراد زرق و برق زياد و ريشه و مايه اندکي دارند و مقصد آن‌ها داروخانه، بيمارستان و درد است.

 اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...  

... واقعيت‌ها را بپذيريد.  

سرباز زدن از پذيرش واقعيت‌ها و عدم اتکاء به نفس، ما را از خودمان بيگانه مي‌سازد. هسته اصلي يک زندگي سالم، يکي بودن و رو راست بودن با خود است. کساني که اين را نمي‌پذيرند، حسود، مقلّد، مخرّب و رقابت طلب مي‌شوند. پذيرفتن انتقادها، کاري عاقلانه و ابزار درماني خوبي است.

 اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...  

... اعتماد کنيد.  

کساني که به ديگران اعتماد ندارند نمي‌توانند ارتباط خوبی با دیگران برقرار کنند و نمي‌توانند رابطه پايدار و عميقي با ديگران به وجود آورند. آن‌ها معنی دوستی واقعی را درک نمي‌کنند. بي‌اعتمادي باعث کاهش ایمان فرد مي‌گردد.

 اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...  

غم را از زندگي خود دور کنيد...  

شوخي، خنده، استراحت، شادي. اين‌ها سلامتي را به شما باز مي‌گردانند و زندگي طولاني‌تري را برايتان به ارمغان مي‌آورند. آدم شاد از اين نعمت بهره‌مند است که مي‌تواند محيط زندگيش را بهبود بخشد. شوخ‌طبعي ما را از دست دکترها نجات مي‌بخشد. شاد بودن خودش هم سلامتي و هم درمان است.

دکتر دراتسیو وارلا

یکشنبه 18 اسفند1387 |

 

تاک

تازه این آهنگ سیاوش و کشف کردم به نظرم که قشنگه:

تاک

تو یه تاک قد کشیده
پا گرفتی روی سینه‌ام
واسه پا گرفتن تو
عمریه که من زمینم
راز قد کشیدنت رو
عمریه دارم میبینم
داری میرسی بخورشید
ولی من بازم امینم
میزنن چوب زیر ساقه‌ات،
واسه لحظه های رستن
ریختن آب زیر پاهات
هی منو شستن و شستن
توي سرما و تو گرما،
واسه تو نجاتم عمری
تو هجوم باد وحشی،
سپر بلاتم عمری

آدما هجوم آوردن،
برگای سبزتو بردن
توی پاییز و زمستون
ساقه تو به من سپردن
سنگینیت رو سینه من،
سایهتم نصیب مردم
میوه هاتم آخر سر
که میشن قسمت هر خم

نه دیگه پا میشم این بار،
خالی از هر شک و تردید
میرم اون بالا ها مغرور،
تا بشینم جای خورشید
تن به سایه ها نمیدم
بسه هر چی سختی دیدم
انقدر زجر کشیدم
تا به آرزوم رسیدم
بذار آدما بدونن
میشه بیهوده نپوسید
میشه خورشید شد و تابید
میشه آسمونو بوسید...

چهارشنبه 7 اسفند1387 |

 

اعتماد...

نمی دونم مدت هاست که چیزی ننوشتم. دلم خیلی وقتا می خواد که مثه قدیما بشینم و فقط بنویسم و بنویسم و بنویسم، نمی دونم انگار اینم مثه بقیه ی چیزا باید تغییر کنه، تو این دنیای هر لحظه متغیر من چه توقعی می تونم حتی از خودم و احساساتم داشته باشم و وای به حال من اگه بخوام به کسی تکیه کنم. خیلی فکر می کنم به این که چقدر خوب می شد اگه ما آدمها می تونستیم با اطمینان به یه آدم به یه روش یه راه تکیه کنیم و پیش بریم، اما ... نمی دونم شاید من فکر می کنم که نمیشه، خدا کنه که بشه. خدا کنه یه آدم یه راه یه روش قابل اعتماد و تکیه پیدا کنم، اونوقت دیگه مگه چی می خوام؟ هیچی... امیدوارم روزی واسم این اتفاق بیافته که بدونم دقیق چی می خوام، نه اینکه دقیق بدونم که چی نمی خوام، اما این نقطه ایه که من حالا توش ایستادم، من همینجام، اگر چه نمی دونم دقیق چی می خوام اما حداقل دقیقا می دونم چی نمی خوام...

چهارشنبه 7 اسفند1387 |

 

كاش به تو مي‌گفتم...

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر. من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد. من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد. او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است. ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم... تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛ ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی... می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی... یك بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برایت تنگ می شود. روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین من و تو،... هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...

دوشنبه 13 آبان1387 |

 

 

قدرت اندیشه


پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.


تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .


پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :  


پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .


من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشتمحصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.


من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .


دوستدار تو پدر


پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :


پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .


4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .


پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟


پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

 

سه شنبه 19 شهریور1387 |

 

ماده‌ي شماره‌‌ي 23

ديشب برنامه ي گفتگوي ويژه‌ي خبري شبكه‌ي دو رو مي‌ديدم كه در مورد لايحه‌ي حمايت از خانواده بود.

در موردش قبلا هم شنيده‌بودم. و اون ماده‌ي شماره‌ي ۲۳ جنجالي‌ش! من نمي‌شه گفت ف مينستم ولي دوست دارم كه حق خودم رو به عنوان يه زن بگيرم. احساس مي‌كنم به تنها چيزي كه توجه نمي‌شه همينه. حق اختيار چهار همسر دائمي و تا دلت بخواد موقتي براي مردها، ارث و ديه و شهادت و ... من رو به عنوان يه زن وا مي‌داره كه از حق خودم دفاع كنم، به نظر من اين ها نمي‌تونن حقوق طبيعي مردها باشند، و اين در حاليه كه زن براي انتخاب شغل،‌ خروج از منزل و مانند اون بايد از همسر كسب رضايت كنه!!! من اين‌ها رو نه حق برابر مي‌دونم و نه حتي تعادل بين حق مرد و زن نسبت به وضعيت و فيزيكشون... باز هم مي‌گم كه من فقط حق خودم رو مي‌خوام به عنوان يه انسان، همين!!!

جمعه 15 شهریور1387 |

 

كارورزي و تعطيلي فكر و تحليل!!!

خيلي وقته چيزي ننوشتم. ادم وقتي چيزي نمي خونه چيزي هم به ذهنش نمياد كه بنويسه منظورم اينه كه تا ادم اطلاعات به دست نياره نمي دونه كه كجاها اطلاعاتش كمتره! انقدر درگير كارورزي و بيگاري بودم كه وقت نداشتم فكر كنم. متاسفم كه بايد اين دوره هاي مزخرف  رو بگذرونم. و متاسف تر از اين بابت كه با وقت گذاشتن حدود ۱۰۰ ساعت واسه يه كارورزي ساده بعدش نمره م مي شه ۱۸.۵!!!!!!!

 

واقعا متاسفم فقط همين...

سه شنبه 22 مرداد1387 |

 

یادم باشد اگر

این روزها كه می‌گذرد من می‌روم و راه هم.

من همیشه چشمم در پشت، نگاهم به آن‌چه رفت

و راه، راه خود می‌رود به پیش، به سوی آن‌چه خواهد.

 منتظر من نمی‌ماند؛ نه جاده نه راه و نه هیچ چیز دیگری!

من كار خود می‌كنم راه خود می‌روم...

یادم باشد اگر بازگشتم به این‌جا...

 نه یادم باشد اگر رسیدم  آن‌جا طوری بزیم كه می‌خواستم!

بی ‌واهمه‌ای از حرف هر كسی بی ‌ترسی از آواره شدن...  

یادم باشد استوار بایستم و بگویم: این است این.

ولی افسوس،

چیزی هست كه به آن اعتماد كنم و با اطمینان بگویم این است این؟؟؟

نمی‌دانم...

جمعه 21 تیر1387 |

 

ترانه ی بارانی

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

 

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک ... چک چک ... چکار با پنجره داشت؟

قیصر امین پور

یکشنبه 19 خرداد1387 |

 

کاری به کار عشق ندارم

نه

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

...یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

...ناگفته می گذارم

...تا روزگار بو نبرد

گفتم که

!کاری به کار عشق ندارم

 

قیصر امین پور

یکشنبه 19 خرداد1387 |